من مغرور مدیر این وبلاگ هستم حتما با دیدن متن های این وبلاگ فکر می کنید من یه عاشق دلشکسته و............هستم نه من تا به حال عاشق هیشکی نشدم و از این بابت خیلی خوشحالم چون معتقدم دوست داشتن از عشق برتره این پست های عاشقانه رو هم تا زمانی که دلم بخواد می نویسم ؟؟؟؟
افسوس بر این عمر که بیهوده گذر کرد افسوس بر این دل که بی عشق سفر کرد.
اهان تا یادم نرفته بگم که من نمی تونم تو بلاگفا نظر بدم پس از دوستانی که برام نظر می زارن عذر خواهی می کنم؟؟
گرچه این دنیا ندارد اعتباری این را نوشتم تا بماند یادگاری؟
خدایا یاریمان کن اگر روزی جایی چیزی را شکستیم دل نباشد؟؟؟؟؟؟
غربت را نباید در الفبای شهر غریب جستو جو کرد همین که عزیزت نگاهش را به دیگری فروخت تو غریبی؟
بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد دعا کن بعد دیدار تو باشد وقت پایانم؟
ما که به دوره ی خود ندیدیم وفا بعد ما هر که وفا دید ز ما یاد کند؟
امروز مرا بخوان که فردا دیر است این خوابه عجیب ما چه بی تعبیر است فردا که ببینمت دگر عشقی نیست فردا دل من ز اشنایی سیر است؟
گل مغرور من فراموشت نکردم اما نفرین می کنم تا مردن و لحظه ی مرگم؟
ترسم از روز سیاهیست بیایی و چه سود رفته باشم و یرانی که چه دیر آمده ای؟
این منم نمی دونم چرا ولی حس کردم لازمه تا بنویسم شاید روزی خوانده شود با اینکه می دانم روزی که خوانده شود دیگر من نیستم من با همسفر خود خاک خواهم رفت؟ ننگ بر تو زندگی؟؟؟
یکی می پرسد اندوه تو از چیست؟سبب ساز سکوت مبهمت کیست؟برایش صادقانه می نویسم برای آنکه باید باشد و نیست.
خدایا هر که را دوست داری به وی راه عاشق شدن را بیاموز.
شعر من کوچه ی پیچاپیچی است...کوچه باغی است که تنها یک شب تو از این کوچه گذشتی مغرور؟سال ها می گذرد ....سال ها در گذر کوچه نگاه دیوار دیده بس رهگذران را خاموش دیده بس رهگذران را پر شور لیک ای رهگذر یکشبه کوچه من جای پای تو در این کوچه بجا مانده است؟
خدا ان حس زیبایست:که در تاریکی صحرا زمانی که هراس مرگ می دزدد سکوتت را یکی مثل نسیم سرد آهسته می گوید کنارت هستم ای تنها و قلب آرام می گیرد.
صفحه ها را می نویسی و خط می زنی ، افسوس ، دیگر حتی قلبم با او نیست ، احساس شکستی که حاصل یک عمر اعتماد به تو بود حالا تنها چند قطره اشکی می شود که بر روی برگه های دفترت به جا می ماند ، سبز و ماندگار ، تا هر زمان که خواهان عشق شدی با دیدنش به یاد عذاب های آن نیز باشی ، نفرین بر تو ای عشق ....
سلام بچه ها خوبید؟می دونید که مدرسه ها باز شد ما هم که بچه محصلیم باید دوباره بکپیم سر درس و مشق.ولی هر پنجشنبه من به وب سر می زنم پس ما رو از نظراتون بی نصیب نزارید.راستی من سال آخرم.
من از نسل عشق های آتش گرفته ام
از نسل مردمان درد از نسل زندگی
که از بذر عاطفه ای قد کشیده ام
من در سرزمین های شرقی با آفتاب طلوع کرده ام
و طعم باران را با احساس ۵گانه ام چشیده ام
من با بادها به دنیا آمدم و بادها می میرم
و ایمان همزاد من است
که با من بدنیا آمد و با من می میرد
من تمام کودکیم از عطر شب ها گیج بوده ام
زیر درختان سبز رویا بافته ام
و همه ی دشت های خیال را دویده ام
من جوانی ام را در کوچه باغی که نگاهم در
در راه خاکی آن گم شده است جا گذاشته ام
و یک باره به میان سالی رسیده ام
من تمام خودم را در خودم یافته ام
و هنوز از خود هزار سال نوری فاصله دارم
من روزهایم را در تنهایی و سکوت گذرانده ام
وشب ها خواب نیلوفر های سرگردان را دیده ام
من راز گل ها را می دانم و از بهار هزاران خاطره دارم
سلام به دوستان گلم امروز تصمیم گرفتم داستانی واقعی و عاشقانه که از یکی از دوستانم شنیدم و به قلم خودم بنویسم.از عزیزانی که این پست و می خونن خواهش می کنم بعد از خوندن نظر بدن.
و آنجا که عشق همراه طوفان به بلندای آسمان می رود قصه ای آغاز می شود قصه ای از جنس دلدادگی و عشق و در آخر مرگ ویرانگر..........؟
خوب من از اون تیپ پسرهای مغروری بودم که به هیچکس توجه نمیکردم
یعنی یه جورایی کسی و لایق هم صحبتی با خودم نمی دیدم و به عشق و
عاشقی هم اعتقادی نداشتم عشق برام مثه یه بازی سرگرم کننده بود.من
سر کار میرفتم و هیچی برام مهم نبود.تا اینکه یه روز که برا لوله کشی گاز
یکی از منازل رفته بودیم .دیدمش؟مثه یه نسیم آروم و بی صدا از کنارم
گذشت؟جوری نگام کرد که حس کردم همه ی وجودم داره زیره ذره بین
نگاش اب میشه؟دیگه دست و دلم به کار نمی رفت گیج شده بودم.
نمیدونستم باید چه جوری باهاش رابطه برقرار کنم؟داشتم تو دریای افکارم
دست و پا میزدم که دیدم اومد و کنار وسایل کار یه چیزی گذاشت و رفت؟
رفتم دیدم روی پوست ادامس موزی شمارشو نوشته وقتی دیدمش
نزدیک بود از خوشحالی بال در بیارم.همون شب بهش زنگ زدم.اول
نمی دونستم باید چی بگم؟ولی اینطور که پیدا بود دوتامون با یه نگاه
عاشق شده بودیم.فهمیدم اسمش فریبا است.فرداش با هم رفتیم کافی
شاپ .اون روزها یکی از بهترین روزهای زندگیم بودن.احساس میکردم تو
اسمونا پرواز میکنم.خودمو زمینی حس نمیکردم.پارک رفتن و گشتن شده
بود کار هرروزمون .یه روز تصمیم گرفتیم دوتایی با هم بریم شیراز؟برا همینم
به یه بهونه ایی برای چند روز از خونه جیم شدیم!!.رفتیم شیراز خونه
خاله اش.عصرا با هم میرفتیم بیرون و جاهای دیدنی شیراز و دید میزدیم!
و برا اینده نقشه می کشیدیم.خلاصه خیلی بهمون خوش گذشت حسابی
به هم وابسه شده بودیم.وقتی برگشتیم چند روز بعد فریبا باهام تماس
گرفت و گفت که میخوان برن شهرضا عروسی.منم اجازه ی رفتن رو بهش
دادم .چند روز بعدش تماس گرفت و گفت که تا چند ساعت دیگه حرکت
میکنیم.هیچ وقت اخرین خداحافظیش پا تلفن یادم نمیره؟دوس نداشت قطع
کنه یه جوری شده بود.انگار می دونست که داره چه بلایی سرمون می یاد
می دونست که دیگه همدیگه رو نمی بینیم.من دلداریش دادم و گفتم
ایشالا سلامت بر می گردین غافل از اینکه دل خودم آشوب بود ترسش به
منم سرایت کرده بود؟خلاصه گذشت و اونا حرکت کردن قرار شد هر وقت
رسیدن بهم خبر بده که فوری برم دیدنش.اومدنشون خیلی طول کشید
کم کم داشت غیر عادی می شد.یهو ترس برم داشت؟با خودم درگیر بودم
که گوشیم زنگ خورد خواهرش بود گفت ما تصادف کردیم؟خدایا از چیزی که
می ترسیدم سرم اومد؟از حال فریبا پرسیدم سکوت کرد؟؟؟؟؟؟سکوتش
خبر از حادثه ایی دردناک و می داد؟دوباره پرسیدم؟گفت فریبا تو تصادف......
دیگه هیچی نفهمیدم دست گذاشتم رو قلبم واز حال رفتم؟پدرم و برادرم
منو بردن بیمارستان .کم و بیش از جریان منو فریبا خبر داشتن.سه روز
بیمارستان بستری بودم نتونستم تشیع جنازه شرکت کنم ولی خانوادم
شرکت کردن.یه بارم ایست قلبی خفیف کردم .خدایا باورم نمی شد که
دیگه فریبا نیست؟همه ی آرزوهام نقشه هام رویاهام با رفتن فریبا به گور
سپرده شد.دیگه هیچی برام مهم نبود همه چی با بودن فریبا جون می گرفت.
دوس نداشتم زنده بمونم.نمی دونم داشتم تقاص کدوم گناه و پس می دادم
بعد از اینکه از بیمارستان مرخص شدم مستقیم رفتم خونشون هر کمکی
از دستم بر می یومد دریغ نمی کردم.پول سایبون قبرشم بابام داد.از
اونجایی که من نا راحتی قلبی داشتم؟وقتی فریبا تنهام گذاشت بدتر شد
چند روزی بیشتر نگذشته بود که خبر دادن عموی عزیزم در سانحه ی
رانندگی از بین رفته؟اه خدایا چه جوری می تونستم این دو درد و تحمل کنم
الان یک سال از اون ما جرا می گذره و من هنوز دارم تو آتیشه دوریش می سوزم و خاکستر می شم؟